Tuesday, July 17, 2007

لب پنجره را كه مي بوسي
عشق ساده لوحي بيهوده اي است
مثل شلوار گشاد دلقك
و
دمب بلند روباه است
بهتر نيست پنجره را به روي سيرك سيار ببندي
و
دست از مهمل بافتن برداري؟
- بهتر است.

Monday, May 7, 2007

از دشت گل گاو زبان می آیی

از شاخه های بید مشک

از خوشه های عشق

می آیی

می ریزی

باران خنده را

هاشور واژه های موازی

«باران که در لطافت طبعش خلاف نیست»

می رقصی

بر سنگفرش خیس

با موج دامنت که سپید است

من غرق می شوم.

می خندی

می خندم.

بمیری

می میرم.

Saturday, May 5, 2007

هی!

من هم عاشق شدم!

در گیر و دار شما گرگهای مست.

در های و هوی

نعره ی هر شب تان

با

سفید برفی های هم آغوشتان.

عاشق شدم

که عاشق شدن

فارغ شدن است

در

گیر و دار روزگار این همه فاسق.

آی !

ای شرابها!

تا دور های دیر پروازمان دهید

آنجا

که

تنها

عشق است

با

من

و

تو.

از گند گورهای شناور

ققنوس های عشق

پروازمان دهید

تا قله های

بوسه ی پنهان

آن سوی ابرها.

در جمجمه ام

گلوله ای سربی!

به جای قلبم

ساعتی کوکی گذاشتند؛

در رگهایم نیکوتین

اعصابم کلافی ازمس

مس برهنه

و سردرگمی سیگنالی که سالهاست...

در جریان مکرر تیک تاک

تدریجا تجزیه شدم و تنها قطره ی خونی

بر متن سترون خاک

لرد بست.

حالا در گودالی

زنگار می بندد اندامم

و هیچ برقی به مغزم

نمی تابد.

در حافظه ام تنها طعم خلسه ی صوفیانه ای باقی است

خلسه ای پیش ازکلید روشن

پیش از شوک برقی

پیش از زیستن به مثابه ی ماشین!

روزی که بعد از آن

اوراد خلسه های فلسفی من

در دست کنترل از راه دورها افتاد

ای سرنوشت برفکی!

همیشه باید پتانسیل جنگلی شدن جامعه ی انسانی را به عنوان تهدید یا فرصتی برای بررسی روند تغییر و تحولات اجتماعی در معادلات مان به حساب بیاوریم. جنگلی شدن جامعه یعنی بنیان هر نوع فعالیت اجتماعی یا حتی هر نوع نظریه ی توسعه طلبانه بر خوی هیجانی توحش جاری در جهان گذاشتن. بی نظمی بزرگ و تحلیل رفتن ساختارهای شکل یافته ی اجتماعی بی تردید با ظهور انسان-گرگ فرا خواهد رسید. دست کم در دورترین فاصله گیری بشر از چنین عصری همواره پتانسیل آن باقی خواهد بود. می شود این طور فکر کرد انسان- گرگ موعودی وارونه است. موعود وارونه ای که نه تنها ظهورش قاطعیتی بیش از ظهور موعود های نجات بخش پیش از این بشر دارد بلکه روحیه ای کاملا متضاد و روشی وارونه ی آنها نشان می دهد. فرا رسیدن عصر انسان - گرگ بی تردید نوعی پاک سازی و انتخاب طبیعی خواهد بود. طوری که آنقدر مدلل و جبری به نظر خواهد رسید که هیچ راهبری انقلابی و مبارزه جویی در برابرش صف آرایی نیارست کرد.

Friday, April 27, 2007





به کدام سمت نگاه می کند؟

ابلیس است یا انسان؟

مرد است یا زن؟

مرده است یا زنده؟

چشمهایش باز است یا بسته؟

افسونگر است یا افسون شده؟

مضطرب است یا غمگین؟

شکل کدام رنج است این صورت سربی نگران؟

آن سوی سایه ها چه رنگی است؟

فقط یک تصویر معمولی است؟

فقط یک انسان معمولی؟

یک شیء معمولی در تابشی اثیری؟

یا کهکشانی است در گستره ی تاریک شب؟

با سحابی های سحر انگیز؟

چند سال نوری با او فاصله داری؟


او ..او.. او.. که سالهاست...

انسان- گرگ سزاوار زیبایی نیست.

Wednesday, April 25, 2007

معماری- چه زیبا چه زشت- ما را محاصره کرده است. خطوط - چه شکسته چه منحنی- بر ما می پیچند؛ به ما می پیچند؛ در ما می لولند؛ به ما نفوذ می کنند؛ از ما می گذرند؛ از کنار ما می گذرند. بافت ها- چه نرم چه زبر- به ما تحمیل می شوند و طرح ها و حجم ها در درون ما جوانه می زنند. تقدیر همین سنگینی و سبکی پدیداری است و همین تلون بی قاعده ی اشیاء. فردیتی که حضور می نمایاند فاقد آزادی است. این حضور تن دادن است به جبر بیولوژیکی مان در چنبره ی ناگزیر اشکال و اعتبار بخشیدن به شکل پذیری منفعلانه مان. عبور اگر پرسه ای فاقد جهت باشد تنها تماشای تقدیر است. تقدیری که بی هیچ یادمانی دود می شود و به هوا می رود و فقط آنگاه که سودای در همه جایی را در دل دارد و به جنونی بی برگشت ختم می شود واجد ارزش به خاطر آوردن است. مرگ اگر بهم زدن توازن تحمیلی معماری باشد بر زندگی چیره است. آنارشیسم چیزی را عوض نمی کند- مثل چوب گرداندن در تاپاله گاو است- اعوجاجی بی دلیل را بر محیط سوار می کند. طنز دفرمه کردن متوازن معماری است و وارونه کردن تاثیر اولیه آن. توازنش را از بی چون و چرایی هستی انسانی می گیرد. هنر بازی با معماری است و فرا تر بردن از طرح ها به روح ها.

به هر حال این همه ی آن چرندیاتی است که امشب به آن فکر کردم. بودن صورتی نا امید کننده دارد؛ سمتی به سوی نبودن. اما می دانم که حقیقت این نیست. حقیقت فعلیت یافتن اراده ارگانیسم است در به آغوش کشیدن هستی اش وقتی که به درکی از بودن خویش رسید.

این مهملات را فراموش نکن چون خودشان فراموش می شوند!

چه شهاب کوتاهی است

یاد

در آسمان بی ستاره ی فراموشی!

چرا برای فاتحان حکاکی یک کتیبه مهم است؟ کتیبه ای برای همه ی فصول! آه.. چه حماقت شکوهمندی داشتند فاتحان در دانستن خویش!

اگر خفه نشوم چه؟ فراموشم می کنی؟ به سماجتت ادامه می دهی؟ با یاوه سرایی ام چه می کنی؟ با یاوه سرایی ات چه می کنی؟

هر عبارتی که در آن نوعی تصنع بزرگ اندیشی هست مهملی بیش نیست. من به اینها می گویم گنده گوزی های بعد از صرف مائده...طعام... غذا... خوراک...

Tuesday, April 24, 2007

تخم دایناسور

همیشه فکر می کردم که جهان جای عجیبی است اما نه تا این حد. من یک تخم دایناسور پیدا کردم. نه از ژاپن؛ از همین بشکه ی خالی نفت که گوشه ی حیاط خلوت گذاشته ایم. دلم می خواست فریاد بکشم اما به هر جا و هر طرف که نگاه کردم جای مناسبی برای داد کشیدن نبود. ما که توی کوه زندگی نمی کنیم؛ توی آپارتمان فکسنی خودمانیم. مامانم داشت توی آشپزخانه با پیازها و گوجه ها و کاهوها می جنگید. ممکن بود بترسد و بلوایی به پا کند. همین شد که رفتم توی حیاط خلوت. گوشه ی حیاط کمی شیشه خرده روی زمین ریخته بود. عجیب بود که مامان متوجه نشده بود.امکان نداشت اتفاقی در یک جایی ازخانه بیافتد و مامان از آن بی خبر بماند. به بالا که نگاه کردم فهمیدم یکی از شیشه های کاشی شکل سقف حیاط خلوت مان شکسته است. اهمیتی ندادم، شیشه خرده ها را با پا کنار زدم و سرم را توی بشکه فرو بردم که داد بزنم اما زیر نوری که از لای شیشه های سقف می تابید یکهو آن تخم دایناسور را دیدم. اول فکر کردم حباب چراغ حمام است که چند ماه پیش بابا عوضش کرده بود. فکر کردم برش دارم و توی آن داد بزنم. نمی دانم چرا این فکر را کردم به هر حال این فکر را کردم و برش داشتم.هنوز گرم بود. گرمایش مثل گرمای گونه های مامان بود. نمی توانست گرمای معمولی باشد. وقتی وارسی کردم و فهمیدم تخم است شک نکردم که تخم دایناسور است. از آسمان افتاده بود توی بشکه ما که پر از خرت و پرت بود و همین خرت و پرت ها باعث شده بود نشکند و همین خرت و پرت ها گرمش نگه داشته بود. به اندازه ی یک هندوانه بود و گرد هم بود، کاملا گرد. یقین داشتم که تخم دایناسور است. گذاشتمش روی زمین و دویدم به طرف آشپزخانه و قضیه را به مادرم گفتم. اولش فکر کرد سر به سرش گذاشته ام و کونه ی هویجی را که رنده اش کرده بود پرت کرد طرفم. اما وقتی دید دست بردار نیستم دستش را با پیشبند پاک کرد و آمد که نگاهی بیاندازد. وقتی تخم را دستش گرفت شانه هایش را بالا انداخت و گفت « نه این تخم دایناسور نیست؛ توپه!.. توپ بازی...لابد مال بچه های بازیگوش کوچه ی پشتیه!..». بعد آن را گذاشت روی زمین و شیشه خرده ها را دید و طوری فریاد کشید که تصمیم گرفتم اگر دوباره خواستم فریاد بکشم آنطور فریاد بکشم. رفت تا جارو و خاک انداز بیاورد. بی فایده بود که به مامان اصرار کنم که این یک تخم دایناسور است. تخم را برداشتم و با احتیاط گذاشتم توی بشکه و تصمیم گرفتم تا روزی که جوجه ای از تویش دنیا نیاید به مامان چیزی نگویم. شاید می شد برای روز تولدش مامان را غافلگیر کرد. در این صورت جوجه دایناسور باید توی روز تولد مامان پوسته ی گرم تخمش را بشکند و بیرون بیاید. شاید بشود آن را به ژاپنی ها فروخت. به هر حال نمی دانم چه خواهد شد اما می خواهم به جای داد زدن منتظر بمانم.



آن عکسی از طبیعت هنر است که رازی روحانی در خود نهفته باشد. رمزی که از رنگ ها فرا می رود و آن سوی بافت می ایستد. وجوب وجود نقشه ی گنجی نایافتنی و وسوسه انگیز مثل مه ای ملایم از کادر سرایت می کند و روح را با آن چه در قابلیت چشم نیست مسموم- مسموم یعنی مشموم- می کند. لنز کانونش را در ماورای حضور ذهن بیننده می اندازد و جایی را مثل دلشوره می شوراند. حضور دوباره در فضا مثل زاده شدن، ره آوردش رنجی قاطعانه است. حضور در فضایی که حضورش آشناست و فضایش نا آشنا. بعضی عکسها همان ذره بینی هستند که کودک-عکاس در ظهر تابستانی بر دل- مورچه ی بیننده می گیرد.


گمراه

و

سزاوار

بیغوله ی شعر و شراب را پیموده بودیم؛

طرح رازواره ای

بر لبانت شتک زد،

که خلوتی را

به خیالی آلودی.

سرودی

چه سرد دارم

در آشیانه ی کاه بافته ام

بلدرچین بی های و هوی بیشه ی تنهایی و تن هویی.*

چشم انداز در حنجره ام جا نمی شود

سنبل و

سوسن

که ببرم برای جوجه هام.

آسمان پنجه ی بی رحم قوشی است

و هر تند باد

ماری که از کنده ی پیر بالا می خزد.

چه دانه ها

کمیاب!

چه کرم ها

لزج!

چه حشره ها

گریزپا!

نوکم به حرف وا نمی شود

یخ بسته گمانم.

چهچهه زمستانه که نه!

هو هویی کوتاه نمی توانم.

چه حرف ها در دل!

چه حنجره ها زخمی!

*نمی دانم چیست!؟

Monday, April 23, 2007

انسان گرگ ؛ انسان گرگ؛ انسان گرررگ...؛چند بار این کلمه را تکرار کنید.اگر لازم است بیشتر از چند بار. تا آنجا که از تمام معنی هایش تنها صدای دهشتناک رررررررر شنیده شود. بچلانیدش ؛ این ترکیب دوتایی را آنقدر بچلانید تا عصاره عصرهای جنگل را بنوشید. جنگل- جامعه ی نمونه ای باستانی. که ریشه دوانده توی تن جهان. بیشتر از همه ی جغرافیای روی نقشه. انسان گرگ یعنی همه ی تاریخ. تلاش نادیدنی ارگانیم، در رویش و زایش و کند و کاو و خورد و خوار. همان که انداواره ی فراکتالی پدیده ها ست و پدیدارها. انداواره ی فراکتالی تاریخ. که به سمت شمایلی ابدی پیش می رود. ریشه می دواند ، پیوند می خورد. زمان را انگار که سکونی است در می نوردد و می غرد. وحشت مداوم و یاس کشدار هستی و گاه شکوفایی شراروارش. گرچه نعره ررررررررررر پیچده است در گوش آسمان و جز نفرتی باقی نمی گذارد که خون عمر آدمی است آلود است سراسر خاک را. انسان گرگ، انسان گرگ... بار دیگر آنقدر زمزمه اش کن تا نعره اش را بشنوی!

نامه ی دیمیتری فیودوروویچ کارامازف به کاترینا ایوانوونا

ای کاتیای ستمگر : فردا پول بدست خواهم آورد و سه هزار روبل تو را پس خواهم داد و آنگاه خداحافظ ای زن سرکش! اما در عین حال خداحافظ ای عشق من! به این اوضاع پایان بخشیم! فردا برای بدست آوردن پول به همه کس مراجعه خواهم کرد و هر گاه به من پول ندهند به تو قول شرف می دهم که به خانه پدرم خواهم رفت و مغز او را متلاشی خواهم ساخت و از زیر بالشش پول خواهم برداشت به شرط آنکه ایوان برود. من به زندان خواهم رفت اما من در مقابل تو همچون مرد تیره بختی رفتار می کنم. مرا ببخش! اما خیر... بهتر است مرا نبخشی زیرا در این صورت ما هر دو راحت تر خواهیم بود. من حبس را بر عشق تو ترجیح میدهم زیرا من زنی دیگر را دوست دارم و از امروز تو او را خوب میشناسی. بنابراین چگونه ممکن است مرا ببخشی! من دزدم را خواهم کشت. آنگاه همه شما را ترک خواهم کرد و به خاور خواهم رفت تا دیگر کسی را نبینم. گروچنکا را هم ترک خواهم کرد زیرا تو تنها نیستی که مرا آزار می دهی او نیز مرا اذیت می کند؛ خداحافظ.

توضیح: من به تو توهین کردم لکن تو را می پرستم؛ این پرستش را در سینه احساس می کنم. هنوز تاری در قلبم وجود دارد که طنین می افکند. آه!چه خوب است قلبم به دو نیم تقسیم گردد. من خودم را خواهم کشت ولی نخست سگ را به هلاکت خواهم رسانید و سه هزار روبل را از او خواهم ربود و نزد تو خواهم افکند. من یک مرد تیره بخت هستم ولی دزد نیستم. منتظر سه هزار روبلت باش. در زیر بالش سگ نوار سرخ وجود دارد. دزد من نیستم ولی دزد را خواهم کشت. کاترین مرا با تنفر نگاه نکن؛ دیمیتری دزد نیست ولی آدمکش است. من پدرم را می کشم و نابود می شوم تا تکبر تو را تحمل نکنم و در عین حال تو را دوست بدارم.

توضیح در توضیح: پاهایت را می بوسم خداحافظ!

توضیح در توضیح در توضیح: کاترینا از خدا تمنا کن به من پول برساند؛ در این صورت خونی ریخته نخواهد شد لکن هرگاه به من پول نرسد خون جاری خواهم ساخت.

برده و دشمن تو

Sunday, April 22, 2007

ما به ازای دست یازیدن به هر توانی درک تراژیک نا توانی است. چراغ قوه را تنها برای دیدن ژرفای تاریکی نشانه رفتن. یک پیاله سوپ همه ی آن نیرویی را به بیمار می دهد که برای لمس سقوطش به آن محتاج است. محتاج از آن رو که زندگی برای او تماشای همین تحلیل رفتن است. امید برایش نردبانی است به بام ناامیدی. و چه ناگزیر پا بر پله ها می گذارد تا سقوطی سهمگین تر را از آن خود کند. متحد شدن با هرچه توسعه پذیر و بیکران است. سرطان توالی و تکاثر و خودزایی توان نیست و هر خورش و خیزش و دهشی وانموده ی ریزش وپذیرش است. از این رو بیهودگی مطلق زندگی زیستی- که قاطعیتش مجالی برای ارزشگذاری نمی نهد- اصل موضوع اندیشه های بیمار است. و چقدر حق دارد در یاسش انسان دچار! و چه دلتنگانه خوش باور است در امیدش.

Friday, April 20, 2007

جنایت خیابان چهل و هفتم

وقتی بازرس کشوی شماره ی 2211 سردخانه بخش پزشکی قانونی اداره ی مرکزی پلیس را کشید تا به اتفاق دستیارش نگاهی به جسد آقای پ بیاندازد، یک چشم و یک دست از مچ قطع شده از توی کشو بیرون پریدند و به طرف در خروجی حرکت کردند. چشم به سرعت روی سرامیک سفید کف سردخانه غلطید و دست با انگشتهایش مثل خرچنگ خزید. از درز زیر در رد شدند و به چپ پیچیدند. کمی طول کشید تا بازرس و دستیارش آنچه را دیدند باور کنند. بازرس فورا کشو را بست.

- ستوان!

- بله قربان!

ستوان به طرف در دوید و در راهرو اعضای فراری جسد آقای پ را دید که به طرف آسانسور می رفتند. سرعتش را اضافه کرد اما همین موقع در آسانسور باز شد و پرستاری که یک سینی پر از لوله های نمونه خون در دستش بود از آن خارج شد. به پرستار تنه زد و لوله های خون روی سرامیک سفید شکست. وقتی به مقابل آسانسور رسید در بسته شده بود. چراغ همکف چشمک می زد. پله ها را دو تا یکی پایین رفت و وقتی به همکف رسید آسانسور را دید که مردی با روپوش سفید درش را باز کرد و وارد شد. آسانسور خالی بود. به در خروجی ساختمان نگاه کرد که نیم باز بود و تا وسط خیابان دوید و سعی کرد به همه جا نگاهی کرده باشد. حاشیه ی پیاده رو، زیر خودروها و لای پاهای عابرین. به طرف نگهبان رفت.

- گروهبان چیز مشکوکی ندیدی؟

- چرا قربان!

- کجا رفت؟

- رفت به دفترش قربان. برعکس همیشه کت و شلوار روشن پوشیده بود. تو این 26 سالی که توی پلیس خدمت کردم ندیده بودم...

- منظورم یه دست و یک چشمه احمق!

- خب دست و چشم هم داشت ولی مثل همه ی ما دو تا. می دونی ستوان من و رئیس با هم وارد نیروی ...

دستیار دستش را از سر کلافگی بالا برد و پایین انداخت. وقتی برگشت بازرس بالای سر خدمتکاری که خونهای کف راهرو را با کاغذ توالت پاک می کرد ایستاده بود.

- متاسفم قربان!

- اشکالی نداره!..هنوز نصف بیشترش اونجاست.. باید دوباره یه نگاهی بندازیم.

وقتی وارد سالن سردخانه می شدند بازرس با انگشتش به ستوان اشاره داد که همانجا جلوی در بایستد تا مراقب باشد چیزی خارج نشود. بعد رفت و دوباره کشوی 2211 را کشید. گودی جای چشمی که بیرون پریده بود پر از برفک بود و چشم دیگر کاملا متلاشی شده بود. بازرس دست جسد را بلند کرد و به آنجا که از مچ قطع شده بود نگاه کرد. مثل تکه یخی که شکسته باشد محل بریدگی کاملا صاف و هندسی بود و در مقطع آن رگها یک اندازه شکسته بودند.

- خون توی رگها لخته نشده .. یخ زده!.. می دونی این یعنی چی ستوان!

- بله قربان ! ...فکر کنم دستش همینجا بریده شده.

- بله ! بعد از قتل و بعد از انتقال جسد به اینجا.

ستوان دلش می خواست نگاهی بیاندازد و بازرس این را فهمید.

- خیله خب!.. بیا یه نگاهی بنداز... فکر نمی کنم چیز دیگه ای از این مرد بخواد بزنه به چاک.

توی آسانسور ستوان دگمه طبقه ی دهم را فشارداد. بازرس پشت پلکش را خاراند.

- بنال ببینم ستوان!

- پ؛ 66 ساله؛ بی خانمان؛ الکلی؛ شش بار از چنگ بچه هایی امنیت اجتماعی در رفته، دو بار هم از مرکز بازپروری. سابقه ی بزه کاری نداره. توی جیبش یه دفترچه حساب جاری پیدا کردیم؛ پول کمی توش نیست؛ فکر کنم از سود همین پول زندگیش رو می گذرونده. جسد رو دیشب سرایدار ساختمون شماره ی 17 خیابون چهل و هفتم توی پارکینگ پیدا کرده و فورا به پلیس زنگ زده. حول و حوش ساعت یک. به پشت افتاده بوده روی زمین و یه پیچ گوشتی توی چشم چپش فرو رفته بود. دکتر می گفت درجا تموم کرده قربان.

- کی به محل جنایت رفت؟

- من قربان.

- از اهالی ساختمون بازجویی کردی؟

- نه قربان نیمه شب بود!

- حماقت کردی ستوان ..حماقت کردی ستوان..

آسانسور به طبقه ی دهم رسید. وقتی بازرس در اتاق رئیس را باز می کرد انتظار هر چیزی را داشت. برای همین تعجب نکرد وقتی رئیس را دید که روی یک قالیچه پاهایش را جفت کرده و بالا برده و دستهایش را به کمرش تکیه داده و فقط شانه اش با زمین اتکا دارد. پاچه های شلوارش تا زانو پایین افتاده بود.

- تویی بازرس؟

- بله قربان! ... یوگا قربان ؟!

- تو هم باید امتحان کنی بازرس.. برای تقویت عمومی بدن بهترین چیزه..زنت هم خوشش میاد.

رئیس پاهایش را پایین آورد و به کمک بازرس بلند شد. کت مغزپسته ای ش را پوشید و پشت میزش نشست.

- بگو ببینم چی دستگیرت شده؟

- یه دست و یه چشم..

- چی ؟!

- یه دست و یه چشم قربان!

- یعنی چی یه دست و یه چشم.

- هیچی قربان.. فعلا داریم تحقیق می کنیم.

- منظورت چی بود از دست و چشم؛ سعی نکن من رو دور بزنی بازرس!

- هیچی قربان.. یه پیچ گوشتی رو کردن توی چشمش. فقط همین رو می دونیم.

- فقط همین! دیگه چی؟

- فعلا داریم تحقیق می کنیم.

- به کسی هم مشکوک شدین. از این یارو چی دستگیرتون شده.. مقتول؟

- فعلا داریم تحقیق می کنیم.

- اینقدر نگو داریم تحقیق می کنیم. خودم این رو می دونم.. ببین بازرس در این مورد نه مسئله ی روزنامه ها مطرحه و نه فشار از بالا ولی من... ستوان میشه چند لحظه بیرون منتظر باشی؟!

- بله قربان!

نگاه بازرس از دری که بسته می شد برگشت و با چشمهای مغزپسته ای رئیس گره خورد. رئیس دستمالی را از جیب سینه ی کتش همانجا که خودنویس عتیقه اش را آویخته بود بیرون آورد و عرق پیشانی اش را پاک کرد.

- می دونی بازرس کسی به مرگ یه بی سروپا اهمیتی نمی ده، ولی من اهمیت می دم، نمی خوام وقتی چیزی نمونده بازنشسته بشم یه کار نیمه تموم روی دستم بمونه می فهمی بازرس.

- نه قربان! به این سادگی ها هم نیست، گرچه در این مورد فعلا داریم تحقیق می کنیم اما جنایتهایی هم بوده که پرونده شون سالها باز مونده. شما که بهتر می دونین قربان!

- می دونم می دونم ولی می خوام هر چه زودتر سر وته این قضیه را هم بیاری. مخصوصا که خونه ی من هم توی خیابون چهل وهفتمه. و این یعنی فاجعه!

- قول نمی دم قربان!

رئیس از کوره در رفت. انگشتش را سیخ روی سینه اش گذاشت. همانجا که خودنویسش را نزدیک قلبش نگه می داشت.

- خوب به این کت نگاه کن بازرس! فاستونی انگلیسیه. از خیاط خونه ش مستقیما با طیاره اومده به این مملکت و من توی فروشگاه خیابون جمهوری 400چوب بالاش دادم.

- خیلی ام بهتون میاد قربان! با رنگ چشمتون هماهنگه!

- مسخره بازی در نیار بازرس. دارم جدی حرف می زنم. می دونی چرا این رو خریدم. هفته ی دیگه مراسم فارغ التحصیلی دخترمه و من هم دعوت شدم. نمی خوام دوستاش به اش بگن پدرت فقط قاتل پولدارها رو گیر می ندازه؛ می فهمی بازرس؟! بنابرین برو و قاتل این ولگرد الکلی رو پیدا کن!

بازرس در را محکم می بندد و توی راهرو ستوان می افتد دنبالش. پشت پلکش را می خاراند. ستوان می داند وقتی بازرس این کار را می کند دارد به حل معما فکر می کند اما چیزی نمی پرسد.

- دیگه ذله م کرده. همه ی زحمتها به دوش ماست اون وقت افتخارش نصیب اینها می شه. بجنب ستوان باید بریم برای بازجویی.

وقتی به جلوی ساختمان شماره ی 17 می رسند سرایدار دارد برگها را جارو می کند. ستوان را می شناسد و کلاهش را برمی دارد و دست از کار می کشد.

- ایشون بازرس جنایی هستن می خواستن چند سوال راجع به حادثه دیشب بپرسن.

- چیز زیادی برای گفتن ندارم بازرس.

- جسد رو چطور پیدا کردین؟

- فیوز برق اضطراری رو روشن کردم .. مثل هر شب.. بعد زیر خودروها رو نگاه کردم تا گربه ها رو بیرون بندازم.. می دونید سر و صداشون همسایه ها رو اذیت می کنه؛ هر شب این کار رو می کنم.. بعد درهای ورودی رو بستم و وقتی که داشتم به طرف اتاقم بر می گشتم جسد پ رو پای یکی از ستونها دیدم.

- قبل از اون توی پارکینگ نرفته بودید؟

- نه.. رفته بودم کافه گلویی تر کنم.

- گفتید جسد «پ» رو دیدید. اون رو می شناختید.

- بله توی کافه دیده بودمش. گرچه سر و وضع درست و حسابی نداشت اما آدم خوش مشربی بود. چند بار دیده بودم که به ساختمون می اومد اما متوجه نشدم با کدوم خونه سر و کار داشت.

- آلت قتاله متعلق به شماست؟

- مال ساختمونه!

- پس دست قاتل چه می کرده؟

- یه تخته ابزار توی پارکینگ آویزونه.. نزدیک پله ها .. از اونجا برداشته!

- متشکرم آقا..تا اطلاع ثانوی نمی تونین شهر رو ترک کنین!

- خیالتون راحت من سی ساله که این شهر رو ترک نکردم.. ببخشید قربان پیچ گوشتی رو بهم پس می دن؟

- بعد از تکمیل تحقیقات بله! اگه لازم شد باید به اداره ی پلیس بیاید و اگه قاتل پیدا شد شاید لازم باشه توی دادگاه هم شهادت بدید. متوجه شدید آقا؟!

وقتی می خواستند از پله ها بالا بروند بازرس مکث کرد و تخته ابزار را وارسی کرد. همه جور آچاری ازش آویزان بود. و چای پیچ گوشتی رویش خالی بود. از اهالی طبقه های دوم و سوم چیزی جز شکایت از بدخوابی دیشب نصیب شان نشد. آنها امیدوار بودند از آنجا که رئیس پلیس هم توی همین خیابان ساکن است قضیه با سرعت و موفقیت فیصله بیابد. اما جلوی در طبقه ی آخر چیزی توجه بازرس را جلب کرد. یک بطری خالی مشروب که توی جعبه ی زباله افتاده بود. ستوان زنگ را فشار داد و زنی جا افتاده که موهایش را پشت سرش بسته بود در را باز کرد. دو دختر بچه ی هشت نه ساله که دوقلو بودند و لباسهای یک شکل پوشیده بودند جلوی تلویزیون برنامه آشپزی را تماشا می کردند. بازرس نشانش را بالا آورد.

- پلیس!... خانم! در مورد قتلی که دیشب توی این ساختمون اتفاق افتاده تحقیق می کنیم.

زن در را باز گذاشت و به طرف پیشخوان آشپزخانه رفت که رویش داشت گوشت خرد می کرد.

- چی می خواین بدونین؟

- موقع حادثه شما کجا بودین. حول و حوش ساعت یک.

- توی خواب

- متوجه چیزی نشدین؟

- چرا صدای آژیر پلیس و بعد آژیر آمبولانس.

دوقلوها با بالش به جان هم افتاده بودند. ستوان رفت که پادرمیانی کند.

- هی بچه ها مشکل چیه؟

- اون میگه دویست گرم میگو برای یک پرس راگوی فرانسوی کافیه.

- نخیر! اون میگه دویست گرم میگو برای راگوی فرانسوی کافیه.

- بچه ها ساکت! مگه نمی بینین دارم با این آقا حرف می زنم.

- خب آشپز برنامه چی میگه.؟ میدونستین. زن من هم این برنامه رو نگاه می کنه.

- دیروز یا حتی روزهای قبل آدم مشکوکی رو توی ساختمون ندیدین.

- اون یه احمقه که هیچی نمی فهمه.

- آره اون یه احمقه که هیچی نمی فهمه.

- نه! من کاری به کار کسی ندارم سرم توی لاک خودمه و شب و روز جون می کنم تا این دو تا رو به یه جایی برسونم.

- کی؟ زن من؟!

- چرا از گوشت خردکن برقی استفاده نمی کنین. خیلی راحت تره! اجازه بدید توی گرفتن گوشت کمکتون کنم!

- نه آشپز برنامه.

- نه آشپز برنامه.

- متشکرم.. مواظب دستتون باشید! گوشت خرد کن گرونه! ولی همین روزها باید یکی بخرم. البته یه لباس شویی واجب تره.

- شرط می بندم زنت نمی تونه با دویست گرم میگو یه پرس راگوی فرانسوی درست کنه.

- شرط می بندم زن هیچ پلیسی نمیتونه!

- و پولش رو از کجا میارین؟

- اما زنم آشپز خوبیه دخترها !

- از یکی قرض می گیرم .از دوستهام. به نظر شما اشکالی داره؟

- میتونه رولت خامه ای درست کنه؟

- راست میگه میتونه رولت خامه ای درست کنه؟

- البته که اشکالی نداره! اما یه مسئله ای هست که باعث میشه فکر کنم شما...

- دختر ها ستوان رو اذیت نکنین!

- نه اصلا مسئله ای نیست. بگید ببینم مگه شما بلدین؟

- فکر می کنم شما مقتول رو میشناختین. این طور نیست؟

- البته که بلدیم.. کاری نداره!

- آره کاری نداره!

- بله اون شوهرم بود. البته شوهر سابقم. ده سال با هم زندگی کردیم نوزده سال از من بزرگتر بود.. توی جنوب با هم آشنا شدیم .. دخترها که وقت مدرسه شون شد الکل حسابی مغزش رو پکونده بود. درخواست طلاقم پذیرفته شد و دادگاه دخترها رو به من داد. و اون فقط می تونست ماهی یک بار اون هم وقتی که هوشش سر جاش بود اونها رو ببینه. اوایل توی بانک کار می کرد اما به خاطر کم و کسری پولی انداختنش بیرون.

- شاید شما بتونین دستورش رو برای زنم بنویسین. نوشتن بلدین؟ اصلا بگین خودم می نویسم.

- می دونستین توی حسابش پول خوبی داره؟

- تخم مرغ شش تا؛ شکر صد گرم..

- نخیر.. صد و پنجاه گرم...

- بله میدونستم ..اما چیزی به من و بچه ها نمی داد .. می ترسید برای ریختن اون زهرماری توی حلقش کم و کسر بیاره!

- آرد سفید صد و پنجاه گرم؛ خامه دویست گرم..

- نخیر.. خامه دویست و پنجاه گرم..

- و شما برای مدرسه ی دخترها به پول احتیاج داشتین؟!

- صبر کنین دخترها شما گیجم کردین..بالاخره خامه دویست گرم یا دویست و پنجاه؟

- آره احتیاج داشتم. ببینم شما چی فکر کردین بازرس. من با پختن شیرینی پول خوبی در میارم. نکنه فکر کردین من پ رو کشتم که پولهای کثیفش رو بردارم. باید بگم سخت اشتباه می کنین. درسته که اون انگل عوضی اینها رو روی دستم گذاشت و پی عیاشی ش رفت ولی با این حال دوستش داشتم. پدر بچه هام بود چطور می تونستم بکشمش؟!

- آب جوش رو توی یه ظرف با شکر و آرد مخلوط می کنیم.

- نخیر اول زرده تخم مرغ رو از سفیده جدا می کنیم..

- متاسفم خانم ..باید این سوالها رو بپرسم ..رئیس پلیس اصرار داره هرچه زودتر این پرونده رو ببندیم.

- خیله خب صبر کنین .. هر دو دستور رو می نویسم...

- اوه.. رئیس پلیس!.. اون آدم خوبیه!

- اون وقت زنت باید دو بار رولت خامه ای درست کنه!

- آره..باید دو بار درست کنه!

- مگه شما اون رو میشناسین؟

- اگه حتی ده بار هم درست کنه مهم نیست.. فقط خواهش می کنم اون دستور پخت لعنتی رو بهم بگین؟

- نه! نه ! نمی شناسمش ..حتی نمی دونم چشمهاش چه رنگیه . فقط می دونم توی همین خیابون زندگی می کنه.

- اوه ستوان عصبانی نشین!

- آره ستوان عصبانی نشین!

- یه سوال دیگه...دیشب پ به دیدن شما اومده بود؟

- من عصبانی نیستم بچه ها!

- بله .. می خواست بچه ها رو ببینه.. از توی چشمی دیدم که توی دستش یه بطری داره و در رو به روش باز نکردم. چند بار با مشت به در کوبید و بعد هم رفت. فکر کنم ساعت دور و بر یازده بود. حالا راضی شدین بازرس.

- چرا عصبانی شدین... صورتتون سرخ شده..

- آره ..صورتتون سرخ شده..

- بسیار خب خانم فعلا سوال دیگه ای از شما ندارم. اما تا اطلاع ثانوی شهر رو ترک نکنین.. ضمنا اگر لازم شد باید برای ادای توضیحات به اداره ی پلیس بیایید. می دونید محلش کجاست؟.. ستوان!.. می تونیم بریم.

- خب دخترها ..از خیر رولت خامه ای گذشتم خب؟!.. دیگه باید برم.

بازرس دستش را با دستمالی که زن به او داد پاک کرد و به دختر ها لبخند زد. وقتی از ساختمان خارج می شدند ستوان زیر لب گفت« عجب وروجکهایی!».بازرس گفت « زن زیبایی بود! ولی باید یه گوشت خرد کن بخره.. این طوری دستهاش خراب میشه!». توی پیاده رو وقتی به طرف اداره می رفتند تلفن ستوان زنگ زد. او توی دهنی گوشی فقط گفت« بسیار خب» و قطع کرد.

- قربان هیچ اثر انگشتی روی آلت قتاله نیست.

- خیله خب باشه به بچه های گشت سپردی حواس شون به اون دست و چشم فراری باشه؟

- بله قربان!.. وقتی توی دفتر رئیس بودین گفتم..خنده شون گرفته بود.. لابد فکر کردن عقلم رو از دست دادم.

- گفتی موضوع کاملا جدیه؟

- بله قربان!

توی ساندویچی بین راه همبرگر خوردند و ستوان از یک قنادی دویست وپنجاه گرم رولت خامه ای خرید و سعی کرد بفهمد دختر دویست و پنجاه گرمی کدامشان بود. در طول راه بازرس مدام پشت پلکش را می خاراند و به آن زن فکر می کرد. وقتی از پله های جلوی عمارت اداره بالا می رفتند گروهبانی که نگهبان در ورودی بود وحشتزده به طرف آن دو دوید.

- قربان دیدمشون .. با آسانسور بالا رفتن!

- از چی حرف می زنی گروهبان؟!

- ستوان گفت یه دست.. من دیدمش ..قسم می خورم با همین دو تا چشمهام دیدمش .. یه توپ پینگ پنگ هم کنارش روی زمین قل می خورد.. همین الان با آسانسور..

بازرس معطل نکرد به طرف آسانسور دوید و دگمه اش را فشار داد. کمی طول می کشید تا آسانسور پایین بیاید. ستوان که مبهوت ایستاده بود با اشاره ی بازرس از پله ها بالا دوید و آنطور که بازرس با شدت دستش را تکان داده بود فهمید که تا آخرین پله باید بالا برود.وقتی آسانسور به بالا رسید و درش باز شد بازرس با عجله پا توی راهرو گذاشت و از کنار خدمتکاری گذشت که سرش را پایین انداخته بود و با جدیت تمام هنوز داشت با کاغذ توالت خونهای روی سرامیک را پاک می کرد. وقتی بازرس در اتاق رئیس را باز می کرد انتظار هر چیزی را داشت. برای همین تعجب نکرد وقتی رئیس را دید که دراز به دراز روی قالیچه اش افتاده و خود نویسش تا نیمه در چشم چپش فرو رفته بود. خون، کتش را رنگ زده بود. یک چشم یخ زده و دستی که انگار تازه جان گرفته بود و از رگهای مچش خون می چکید کنار سر رئیس افتاده بود. بازرس داشت پشت پلکش را می خاراند که ستوان نفس نفس زنان سر رسید.

Friday, April 13, 2007

فرشته فروشگاه

دستش را دراز می کند که حلوا شکری بردارد و چای و یک بسته شمع و یک قالب صابون. حلقه ی ساده را به انگشتش می بینی و سقلمه می زنی به داوود که اسکناسهای کهنه را صاف می کند و طوری تا می زند که گوشه ی نداشته پیدا نباشد.چه تیکه ایه لامصب؛ تموم عیار فرشته س . طوری لگد می زنی به ساق پای داوود که هر چه سعی می کند صدایش را قورت بدهد نمی تواند. خم می شود که قوطی تاید بردارد و همانطور دودل می ماند بین دو مارک . دستش روی برف و دریا بازی می کند. دو لت مانتو نزدیک سینه از هم وا می شود و می بینی تاپ توری فسفری را که از زیر پوشیده و دو برآمدگی تابناک که افسونت می کند و نگاهت را با لرزشی نرم می دزدد . چه فاصله ی نازکی است تا عشق و چه جادویی و نارنجی می تابد آفتاب دم غروب به فروشگاه. روحت عصب می کشد و رعشه می گیرد استخوانهایت و تو چه خوشبختی با خواهشی که از جانت فواره می زند. افسوس فرشته ات برف را برمی دارد و آب می کند تماشای تو را مثل پشمک که توی دهان داوود آب می شود. حالا کنار تو می ایستد. حلوا و چای و صابون و تاید را می گذارد روی پیشخوان و دیو زمخت و ریشوی پشت پیشخوان همه را می گذارد توی مشمع و یکهو سگی می شود که در ولع استخوانی لوس شود و چاپلوس. قابلی نداره خانم؛ اگه اجازه بدین شخصا براتون بیارمش تا در منزل؛ آی پسر یه دیقه پشت دخل باش تا بیام. همین جاست که خونت می جوشد و رگت گل می کند. گوش تیز می کنی که فرشته ات زبان باز کند که نه ممنونم خودم می برم؛ اما نه؛ تنها سری می جنباند و همین کفایت می کند که تو گل از گلت بشکفد و دیو اخمو بشود و بد عنق. می کنه به عبارتی 3800. کیف چرمش را می جورد. چه برقی دارد پوستش و چه ماهرند انگشتها با آن ناخنهایی که لاک سرخ خورده اند. چه انحنایی دارد خطوط اندامش. محو و مورب از ساقها بالا می رود و با گرهی نرم و لوند رانها را نقش می زند. زنک شعله ایست انگاری؛ شعله ای در نسیم ملایم صبحی. گیاه جلگه ایست یا پیچک باغچه ای. منحنی محدب باسن و سینه تو گویی ورم بلوغ توست که بر تن اش روییده باشد. دسته ای اسکنا س نو می شمارد و همین که می گذارد روی پیشخوان ,حلقه, خورشید را به چشمت شلیک می کند. کور شده ای حالا؛ کور و مفتون. با خود به صرافت افتاده ای تعارف کنی حمالی خریدش را اما دل نداری. حرف همیشه ی عزیزکه به سرهنگ میگوید یادت می افتد که عاشقیت دلاوری می طلبه ببم. سوای دل چندان هم تقصیر نداری. خوب که ورانداز کنی سرت به زحمت به شانه اش میرسد. روی پنجه پا بلند می شوی و تا می توانی ماهیچه ها را کش می دهی اما نه! بچه ای تو حالا. و همین است که رو بر می گردانی و حرص میخوری. فرشته تق و تق پاشنه می کوبد بر سرامیک سرد و فروشگاه را با آن همه نور و رنگ خاموش می کند. دیو نعره میزند انگار. چیزی می خواستی پسر جون. داوود اسکناس مچاله را پیش می برد و عر میزند. یه پشمک برداشتم چه قدر میشه؛ 200 تومن پسرجون.

حالا امتداد خلوت خیابان را ساده و سبک گام برمی دارد و تو و داوود دزدک دزدک تعقیبش می کنید. خانه اش کجاست این گل سرسبد که کسی نمی داند. نقل محافل محله است حرف حضور هر از گاه این حوری در ملا عام. عذرا خاله به چشم دیده که با لندهوری رفته توی کوچه ی حکمت. عقبشون رفتم که خونه ش رو نشون کنم اما چی بگم گیس بریده آب شده بود به زمین؛ علامت نره خره رو که باهاش بود به داوود گفتم بلکه باز تو محل پیداش شد اما چی بگم ورپریده پی هله هوله خوری شه. کارد بخوره به اون شکمش. داوود دسته دسته پشمک را گلوله می کند و سق می زند و نق می زند که بیا برگردیم بابا مگه ما فضولیم. تو نمی خواد بیای ,گورت رو گم کن خیکی. چیه جوجه! هوایی شدی؟. تف به روت!,شرت رو کم کن دیگه. پشمک خوران سر کج می کند و می رود. یکباره تنها می شوی. سرکوفت زیاد می زنی به داوود اما هیچ وقت مثل حالا به اش برنخورده است که اینطور شل وار شل وار بگذارد برود. حالا تویی و شعله ای که دور می شود و انگار طناب کرده پرتویی را و به گردنت انداخته. تا سری بر می گرداند سرت را پشت تیر برق می دزدی و بعد پاورچین پاورچین پی صاحبت راه می افتی . حرف اهالی می پیچد توی گوشت که هر جا میرسند صفحه ی بدکارگی میگذارند پشت سر فرشته ی تو. الا سرهنگ که شب و روزش صفحه ی قمر است. موسم گل گوشواره ی گوشش است. موسم گل توست حالا و این غزال تیزپا که کوچه به کوچه می خرامد سوگلی تو. نرها دندان تیزکرده اند برایش. نقشه ها دارند این شغالهای بقال و چغال. عبور که می کند شیخ وشاب واویلا می شود خیالاتشان. بو می کشند و در کمین اند. چه جنگلی است این شهر هرت.

از عشق و خشم دندان بهم می سایی و بی صدا فریاد می کشی و همین می شود که گم می کنی فرشته را. عزیز راست می گفت با ماوراءالطبیعه نسبت دارد. هر که را پی اش رفته تا همین جا می کشد و هاج و واج ولش می کند. می دوی تا سر کوچه و هر سوراخ سمبه ای را نگاه می کنی .کوچه ی توفیق. کوچه ی سیزدهم. کوچه ی زنبق. بن بست شهید غلام عباس حکمت. می ایستی .سرت گیج می رود و اهل محل رژه میروند جلوی چشمت؛ خاله عذرا که زنبیل به دست رد می شود هوش و حواست بر می گردد. با لندهوره رفت تو کوچه ی حکمت. خودت را از خاله عذرا می دزدی و همین که می رود هول هولکی پلاک ها را می خوانی. این زنبق است و بعدی بن بست حکمت. می دوی و می رسی. خط سرخ کشیده اند زیر اسم شهید و در امتداد خط لاله ای روییده است یعنی عاشق بوده. سرخ رنگ عاشق هاست. ته کوچه را نگاه می کنی. در سبز رنگ و رو رفته ای ته کوچه با پیچکهای آهنی اش دهن کجی می کند. انگار همین حالا بسته شد اما تردید داری. در دو طرف درهای دیگری هم هست که انگار سنجاق شده اند به دیوار. کدام است؟. کجا رفت فرشته ی تو. بهشت موعودت کجاست.

رو نداری نگاه کنی به صورت پدر و مادرت که از روی رف تماشا می کنند تو را.مادرت با شکم برآمده اش آسوده ایستاده و پهلو داده به پدرت که جرات نداری نگاهش کنی. دستش را گذاشته روی شکمش و از لای انگشتهایش چیزی برق می زند. حلقه عروسی شان است که نور فلاش را بازتابانده. پدر اخم کرده اما مادر لبخند ملایمی میزند و چشمهایش برق دارد. انگار واسطه می شود بین تو و پدر که عیبی نداره بچه م عاشق شده قربونش برم. صدایش را هیچ وقت نشنیده ای اما با لبخندش با تو حرف زده است. تو هم آنجایی ولی دیده نمیشوی. مادر تو را از اخمهای پدر پنهان کرده است. عزیز در ایوان روی تشکچه اش نشسته و قلیان می کشد. بر عکس تو او با پسرش ایاق تر است. می دانی که عروسش را هم دوست دارد اما دیده ای نیمه شبهایی که خوابش نمی برد با گلک اش حرف میزند.گلک اش پدر توست. تنها صدایی که آرامش تماشای قاب عکس را بهم می زند صفیری است که در گوشت می پیچد. زوزه ای که بلند و بلند تر می شود تا به غرشی تبدیل شود. به غرشی که فاصله ی توست از قاب عکس. عزیز با شیر گاو بزرگت کرده است و گفته است که وقت بمباران دختر بچه های همسایه تو را امانت گرفته بودند و لپت را می کشیدند. دردش را روی صورتت حس کرده ای گاهی. معلوم می شود از همان اول که پا به دنیا گذاشتی دختر پسند بود ه ای. عزیز گفته است که تو پیش آنهایی و آنها در قلب تواند. پیش آنها بودنت را میدانی. آن برآمدگی گرد شکم مادرت تویی اما در قلبت چیزی جز دلتنگی قلمبه نیست. از وقتی عزیز از زوزه ها وغرشها دورت کرد و سرهنگ همه ی خانه را در ازای سه وعده غذا به شما داد و در بالاخانه سنگر گرفت این دلتنگی روی دلت سنگینی می کند. فرشته را که در فروشگاه دیدی آرام شدی. لبخندش آشنایی می داد. عزیز صدایت میکند. بالش را که بغل کرده ای پرت می کنی طرف دیوار و سرآسیمه پا میگذاری به ایوان. ببم این زغال سوخته ها رو بذار گوشه ی حیاط؛ شام سرهنگ رو هم کشیدم گذاشتم روی رف، براش ببر. بعد کجکی نگاهت می کند که بهتت برده است. چته ببم عاشق شدی؟.عاشقیت دلاوری می طلبه ببم. نه این که از حکایت امروز فروشگاه بو برده باشد؛ چند ماه است که گاه به گاه همین را می گوید و قهقهه میزند و وعده می دهد روزی را که از خدمت برگردی و خودش برایت آستین بالا بزند. همیشه توی دلت گفته ای کو تا من بروم خدمت.

از پله ها بالا میروی. در اتاق سرهنگ نیم باز است. روی صندلی ننوی اش تاب می خورد و سیگار میپیچد. تو را که می بیند عینکش را برمیدارد و سرفه می کند که یعنی تو باید سرفه می کردی ! بی هوا آمدی پسر! سرهنگ شامتون رو آوردم. با سیگار تازه پیچیده اش میز را نشان می دهد. قابلمه را میگذاری روی میز و درش را بر میداری؛ زرشک پلو سرهنگ! چشم غره می رود و سیگارش را آتش میزند و عینکش را به چشم میزند که یعنی حالا دیگر برو. سرهنگ از اقوام دور عزیز است و عزیز هم عزیز توست پس سرهنگ از اقوام دور تو هم هست. برای خانه ای به این درندشتی جز همان چند لقمه ای که از توی قابلمه برمی دارد چیزی نمی گیرد. مثل همیشه از پله ها که پایین می روی در دلت سرهنگ را ستایش می کنی. با خودت نمی گویی این هم عاقبت دلدادگی. نمی بینی خودت را که سرهنگ شده ای. پهلوی گرام کهنه ات یا نه ضبط زپرتی ات همین که فقط نوار هایده را خوب می خواند لنگر گرفته ای . سیگار می پیچی و با آه دودش را فوت می کنی. فقط عزیز می داند سرهنگ چه می کشد. گاه گداری که از پله ها بالا می رود تا قلیان بکشند و گپ بزنند از چشمهایش که پشت عینک درشتترند حکایت عاشقی اش را خوانده است. همان طور که شلنگ دود را تعارف کرده است گفته عاشقیت دلاوری می طلبه ببم و برایش از قدیمها گفته. از این که چه بوده و چه می کرده.

عزیز لم داده به متکا و پاهایش را پماد می مالد.پماد را می دهد دستت. بذارش رو رف؛ درش رو محکم کن ببم؛ ببم جان اون جعبه رو هم باز کن حالا وقتشه. پماد را می گذاری روی رف و تلویزیون را روشن می کنی. می دانی که روایت فتح دارد و عزیز یک قسمتش را هم از دست نداده است. مثل ساعت وقت برنامه را می داند.رخت خواب من رو بنداز ببم همینطور خفته نخفته تماشا کنم. نور بپاشه به قبرشون؛ اینا بودن زن و بچه شون رو رها کردن و سینه سپر کردن جلوی توپ و تانک. جایش را می اندازی و می گویی عزیز من می رم رو بوم بخوابم؛هوا خنکه. لحاف و تشکت را برمی داری و از پله ها بالا می روی . از جلوی اتاق سرهنگ که رد می شوی موسم گل به گوشت می رسد و از خود بی خودت می کند.

با همه ی کودکی ات تو کسی نبودی که خرافه را باور کنی. خرافه هایی که عذرا خاله و داوود و دیگران باور می کنند. برای تو معنایی نداشته است جن ها و رقص و سوگواری شان در کوره راه ها؛ دیوها و پری ها؛ و این که هر کسی ستاره سرنوشتی توی آسمان شب دارد. تا قبل از این به همه ی این حرفها می خندیدی اما حالا ستاره ای گرفتارت کرده است. زل زده ای به سوسوی جادویی اش از دوردست و ایمان داری که آن ستاره ی توست. چه سرخ و مکرر چشمک می زند و دلت را می برد. ستاره ای که تماشایش وصلت می کند به دلهره ای شیرین. به اضطراب دلچسب. به فرشته ای همین نزدیکیها. دیوارها فاصله اند. فاصله هایی بی رحم و ظالمانه؛ وگر نه با همین نسیم گرم تابستانه سر می خوردی و جاری می شدی از روی همه ی این بامها به سمتی که سمت دلدادگی توست. شهر چه کسالت بار و بیخبر خوابیده است. و چه گرگهایی زیر این بامها برای بره ی کوچه ی حکمت به دلشان صابون می زنند. توی همین جنگل خشت و خشونت می خرامد و لای همین هرزه علفها قد می کشد. روی ستاره که متمرکز بشوی و گوشت را تیز کنی می توانی صدای نفسهایش را بشنوی. حرارت نفسش صورتت را داغ می کند. همین کافی تا دلت گر بگیرد و قرارت فروبریزد در بی قراری فردایی که دوباره ببینی اش. ببینی روشنایی نارنجی و ملایم فروشگاه را و هر چه جا دارد در ریه هایت فرو ببری عطر او را که بوی صابون می دهد؛ بوی تنباکوی عزیز وقتی مهربان است؛ بوی سیگار سرهنگ وقتی موسم گل گذاشته است. اما نه؛ بوی دیگری است. جادویی تر از این حرف هاست. به مشام هرکه می رسد دیگر کار از کار گذشته است. مسمومش می کند وبرای همیشه او را از جایی که هست و فکر می کرد از آنجا به جاهایی که جور دیگری است خواهد رفت پرت می کند. پرت می کند به سمتی که ناکجاست. به جلگه ی بی انتهایی که پستی بلندی اش همان فراز و فرود اغواگر و تابناکی است که وقتی دستش روی برف و دریا مردد بود و دو لت مانتو از هم وا شد خودش را پشت تاپ توری فسفری از تو پنهان کرد. چقدر ناشیانه تصورش می کنی. حتی پوشیده تر از آنچه در فروشگاه بود. چه کند و نابلد است ذهن نوجوان تو در برهنه کردن او. روسری اش را که کمی عقب تر می زنی دلت غنج می زند و بادی که خیال می کنی دامنش را پس می برد شیدایت می کند. چه شرم شیرینی داری از برداشتن بالا پوشش. از کنار زدن ملافه ای که شاید همین حالا چند کوچه آن طرفتر پشت یکی از آن درهایی که به دیوار سنجاق شده اند روی تنش کشیده است؛ از دریدن توری که آن دو ماهی لغزان و تابناک داخلش جان می کنند. حوصله ات سر می رود و دلهره ات سر ریز می شود. چرخ احساست چه دوری برداشته است در سرازیری بلوغ. طاقت نمی کنی . پتو را کنار می زنی می نشینی. چشم در چشم ستاره ات می اندازی و حالتی داری که نه خواهش است، نه دعاست، نه التماس است؛ نه ضجه؛ که همه ی اینهاست و هیچ کدام نیست. روحت پریده است. وقتش است سر جایش برگردد. وقتش است به جهان برگردی؛ به واقعیت؛ به جنگل؛ به شهر هرت. وقتش است دور و برت را نگاه کنی ببینی کجایی. اینجا روی بام خانه ی سرهنگ که آن پایین روی صندلی ننویی اش چرت می زند و پایین ترش عزیز خفته نخفته صدای کشدار و محزون راوی را از توی جعبه گوش می کند که روایت فتح می کند. اینجا روی تنها بامی که بادگیر دارد و در محاصره ی بامهایی که پر اند از کولر و آنتن. کولرهایی که دل گرگهای درنده ی شهر را خنک میکنند،حین تماشای شهوانی تصاویر جعبه که مخلوط می شود با توهمات متعفن شان. گرگهایی که کثافت را پچپچه می کنند در گوش هم وقتی فرشته ی معصومت بیرون می آید تا حلوا شکری و چای و شمع و صابون بخرد. دلت می خواهد روی تک تک بامها بروی و با صیحه ای نفرین کنی آنها را مثل جغدی که هو هو می کند روی ویرانه ای. دلت می خواهد کولر های شان را پرت کنی توی خیابان و آنتن ها را به هر طرف که خواستی بچرخانی. دلت می خواهد هر شب از نور گیر ها بشاشی روی سرشان و توی ناودانهایشان سیمان بریزی بلکه زمستان که شد خانه خراب شان کنی. در همین فکری که چشمت به چراغهای بلوار آن طرف محله می افتد.چراغهارا دنبال می کنی و آنها تورا به جایی می برند که دلت آنجاست. بن بست حکمت همان نزدیکی است. کوچه های این محله باریک اند و خانه ها پهلو به پهلو. بامها بهم راه دارند.برقی در چشمت می درخشد. بی قراری ات از سر می گیرد و چیزی مذاب از گلویت پایین می رود. باید سری به عزیز بزنی ببینی خوابیده است یا نه. چراغ قوه را هم باید برداری. از پله ها پایین می روی. آرام گام برمی داری که چرت سرهنگ پاره نشود. سرهنگ دردسری ندارد اگر بگذاری توی صندلی اش راحت باشد. خدا بخیر کند چه تهوری در چشمهایت برق می زند.

یقین داری همین است. سرت را نزدیک پنجره ی نور گیر همه ی بامهای توی مسیر برده ای و تا ته ریه هایت بو کشیده ای. بوی گند می داده اند همه الا این یکی که بوی صابون می دهد؛ بوی تنباکوی دهان عزیز وقتی با مهربانی می گوید ببم؛ بوی سیگار سرهنگ که مخلوط می شود با بوی موسم گل که از شیپورک گرام بیرون می آید. بوی جادویی ماوراءالطبیعه می دهد این نورگیر. یقین داری همین است. چراغها تو را هدایت کرده اند. رفتی و دیدی که روایت فتح تمام شده جعبه به برفک افتاده است و عزیز خوابش برده با خیال گلک اش که پدر توست. روایت دیگری آغاز شده بود روایت تو و فرشته ی فروشگاه. نگاه کردی به مادرت روی رف که دست روی شکمش گذاشته انگار دست روی سر تو می کشد. بچه ام عاشق شده قربونش برم. پدرت هنوز اخمو است. نمی خواست نگاهت کند. از دستش کاری ساخته نبود وگر نه می افتاد به جانت و تا جا داشتی شلاقت می زد. اما ته چشمهایش رضایتی پدرانه سوسو می زد. همین شد که چراغ قوه اش را که عزیز توی پستو لای بغچه ای پیچیده برداشتی و زیاد معطلش نکردی. از پله ها که بالا می رفتی پشت اتاق سرهنگ گوش خواباندی و مطمئن شدی چرتش خوابی عمیق شده است تا ته گذشته ی ناپیدای دلدادگی اش. پا گذاشتی به بام و به بامها یکی یکی سر زدی و رد بوی صابون را دنبال کردی تا اینجا. و حالا اینجایی در فاصله ای به کوتاهی چند خشت و ضخامت باریک آسفالت. پایت توی دمپایی عرق کرده است و سر می خورد. شاید صدای پایت را بشنود و پنهان کند خودش را. اما نه کولرش با غرش بمی روشن است. با این حال دمپایی ها را زیر بغل می زنی از دیوارک بام می پری به آن طرف. این دیوارک مرز سست بیشه ی اوست با جنگل. حصاری نا مطمئن است مابین او و گرگهای آن طرف. پاوچین پاورچین به طرف نورگیر می روی که روشنایی زردی را به آسمان می پاشد. چراغ قوه را خاموش می کنی. به ستاره ات که هنوز آن بالا سوسو می زند نگاه می کنی و سرت را پیش می بری. خس خسی به گوشت می رسد. دلت هری می ریزد اما دل به دریا زده ای. نفست را حبس می کنی و نگاهت را توی بیشه اش می چرخانی. ازآنجا که تو سرت را به شیشه ی پنجره ی نورگیر تکیه داده ای فقط قسمتی از خانه پیداست و از همه پیداتر ساقهایی است که از حوله ای رنگارنگ بیرون آمده اند و نگاهت را می دزدند. چیز بیشتری پیدا نیست. امتداد ساقها خیلی زود پشت دیواری پنهان شده است. خس خس برفک که تلویزیون به راه انداخته است آزارت می دهد. معلوم است که خوابش برده و بی فایده است انتظارت برای جا بجا شدنش تا ببینی همه ی اندامش را. مایوس می شوی . به ستاره ات که آن بالا است نگاه می کنی و حالت ضجه داری ؛حالت فریاد. دوباره نگاهت را توی خانه می چرخانی . چیزی آنجا روی رف سوسو میزند.مثل سوسوی ستاره تو. شمعی است که جلوی قاب عکسی گذاشته است. شعله اش با باد کولر تاب برمی دارد و عکس را سایه زنان روشن می کند. عکس مردی است با لباس نظامی و چشمهای درشت و ریش انبوه. چقدر جوان است و چه آشنا و صمیمی است. عکس از نزدیک است از سینه به بالا و گوشه ی چفیه مرد که دور گردنش پیچیده در باد رهاست. خط سرخی زیر کادر عکس کشیده شده است و لاله ای درامتداد خط روییده است. نفست در سینه گیر کرده. مرد از توی عکس به تو لبخند می زند و انگار چیزی در گوشت زمزمه می کند؛ سرخ رنگ عاشق هاست. سرخ رنگ عاشق هاست... سرت گیج می رود. صفیری در گوشت می پیچد؛ زوزه ای که بلند و بلندتر می شود تا به غرشی مهیب بدل شود؛ غرشی که فاصله ی توست تا عکس.

Monday, April 9, 2007

پله ها و حفره ها

«جهان همان اندازه که پله هایی را برای تعالی پیش روی روح بنا می کند،حفره هایی را برای سقوطش حفر می کند».این جمله گرچه قدری محافظه کارانه به نظر می آید اما برای طبع منطقی عموم مناسب است.اگر قرار است در یک روزنامه چاپ بشود یا جمله ای کلی در عنوانبندی یک فیلم باشد کلمه «همان اندازه» اوضاع را به نحوی سر وسامان می دهد که نتیجه نه به یک خوش خیالی ساده لوحانه و نه به یک جور یاس لاعلاج ختم شود.

روحم برای بریدن بیهودگی جهانم زیادی کند است.برای من اکنون جهان بیش از آن که پله هایی فراهم آورد حفره هایی حفر می کند. شاید بزرگترین و گیج کننده ترین این حفره ها همان بی قاعدگی خلل ناپذیر مواجهه ی روح با هریک از این دو است. « بر پله ای... یا در حفره ای... ». طبیعت جهان سرگیجه آور و موهوم است اما مشکل اینجاست که همواره سیخونکی میزند تا در فراموشی این طبیعت تهوع آور به آسایشی اگر چند مصنوعی اما لااقل تا حد قابل قبولی مداوم نرسی!

زندگی نگرانی است( یک فیلسوف آلمانی ؛ آلمانی ها به شکل شگفتی فیلسوفند).

از حفره ای بیرون می آییم؛ پله های اندکی برای فرا رفتن داریم؛ سعی می کنیم پایمان را در جای درست بگذاریم؛ گاهی جای پای دیگران را امتحان می کنیم؛ بیشترمی لغزیم؛ کمتر می پریم؛ سرانجام در گودال بی انتهای آن بزرگترین حفره سقوط می کنیم.

حقارت از سر روی بشر می بارد اما از برای همین حقارت است که این همه شکوه دارد زندگی او.

هستی شایسته ی کسی است که چون صاعقه بر جهان فرود آید.

Sunday, April 8, 2007

خیمه شب بازی

هر نفسی که فرو می رود

فرا می آید

این چه مسخره ای است!؟

نه پری اقیانوسی،

نه لک لک دریاچه ای؛

نه جعد گیسوی یاری!

نه سواری،

بر مرکب تیزپای خیالی!

خیمه شب بازی خمیازه است این

یا خلوت خمار آلود خراب آبادی!

هرچه بوی نا گرفته

ناودان آویخته از چشم و

ناله ی نیازهای ناممکن!

نان

آخرین سنگپاره های برهوت سترون روح است و

نمک

زخمه ای که زخمی کهنه را می نوازد

خیمه شب بازی خمیازه است این

یا خواب بی خاطره ی قیلوله ی دیوی!

خلاصه این پرده ی پاره

این پرستوی بی پر

این پیوسته اشک و خون

فواره ی جنون

دچار چه مسخره ای است!

هر نفسش که فرو می رود

فرا می آید!

Saturday, April 7, 2007

ضرورت

باران تازه بند آمده.کیلومترها از مردهایی که یک تکه مقوا را که رویش نوشته شده «گوسفند زنده»به سر چوبی زده اند و مثل تابلوی ایست پلیس بالا و پایین اش می کنند گذشته ایم. نمیدانم برای چندمین بار است که به خاطر مساله ی مریم مجبورم بزنم روی ترمز؛ ضرورت ریدن. دفعه های قبل را تا پیاده شده ضرورتش کنسل شده. شمارش ضرورتهایی که برایش پیش می آید ممکن نیست. حتی پیش بینی تقریبی وقوع آنها محال است.رفتارش با هیچ کدام از درسهای مدیریت جور در نمی آید.جدی جدی نگاهش می کنم و می گویم:«جون مامانت این دفه قالشو بکن»چشم غره می رود و صدایش را نازک می کند « ااااه ...مگه دست خودمه». ماشین هنوز کاملا نایستاده که که پیاده می شود و در را محکم می بندد و به کنار جاده می دود.می گویم:«عزیزم یواش!» می گوید:«چی کار کنم داره می ریزه».

- برو اون پشت .

- می ترسم تو هم بیا.

با بی میلی پیاده می شوم. هوای نمناک صورتم را خنک می کند.از دوردست نقطه های زرد مثل اشباح پیش می آیند و تا کمی نزدیک می شوند تجزیه می شوند و زوجهایی را می سازند که از هم فاصله می گیرند و وقتی زوزه کشان عبور می کنند قرمز می شوند و دوباره در دوردست متحد می شوند. از تپه ی کم شیب کنار جاده بالا می رویم.جیغ کوتاهی می کشد و می ایستد. دامنش به بوته ی تیغ گیر کرده.به زحمت توری بلند دامنش را از تیغ ها جدا می کنم.هوا کاملا تاریک شده و تنها آنجا که خوشید غروب کرده است آسمان با سرخی دلگیر کننده ای روشن است.پشت تپه سایه ی تاریکی است که گهگاه عبوردایره های زرد روشنش می کند.

- برو اونجا... دوباره گیر نکنی.

- می ترسم , بیا جلوتر.

مطمئنا حق دارم جلوتر بروم. هرچقدر که دلم بخواهد. تا همه ی تن او.تا همه ی فراز و فروداندامش؛ تا پشت آن تور سپید؛ همانجا که عضلاتش گرسنه ی عضلات منند. حق دارم به دندان بکشمش، مثل جگر گوسفند. خودش به آن مرد ریشو که چند بار آیه ها را خواند اجازه داد تا این حق را برای من صادر کند.همه ی آن صورتهای معطر و بزک شده که موذیانه به من و او می خندیدند شاهد این حق اند. حقی که با پرتاب نقل های رنگی و اسکناسهای نو جشن گرفته شده است. سنگی زیر پایش می لغزد.

- وای ...حمید...می ترسم.

- خبری نیست ...زود باش ... شروع کن دیگه.

چند قدمی توی تاریکی بر می دارد و بر می گردد. نقطه های زرد هنوز دورند و تا وقتی دایره های زرد نشده اند خطری متوجه ما نیست. بعد از آن صدای غرش وار، قرمز هم که بشوند دیگر کاری به کارمان ندارند.

- چرا نمیای ؟... زهره ام ترکید... جک و جونور نداشته باشه اینجا حمید؟

می روم کنارش می ایستم. طرح اندامش توی آن لباس مسخره است اما هنوز باشکوه و هوس انگیز است. من بعد باید بگویم چیز های جالبتری بپوشد. لباس هایی مثل این خیلی مفصل اند ؛ تازه بیشتر از همین یک شب که نمی تواند آن را بپوشد. نزدیکتر می روم.

- د یا لا دیگه... ماشینو بد جایی پارک کردم... عجله کن... خیلی از جاده دور شدیم!

- خیله خب ,الان...

توری را کنار می زند و دامنش را بالا می کشد و می نشیند. رویم را به طرف جاده می گیرم. می دانم که می توانم این کار را نکنم. حق دارم نگاهش کنم .خودش گفت بله و این افتخار را تا ابد به من داد. پوزخند می زنم. افتخار... افتخار... فکری می شوم نکند قبل از من این افتخار را به کس دیگری داده بوده باشد. اما به خودم نهیب می زنم که حالا برای این حرفها دیگر خیلی دیر است. این یک وسواس مزخرف فکری است. گیرم که این طور باشد، دیگرکار از کار گذشته است. توی این وضع تماشا کردنش چندان لطفی ندارد. دایره ی زردی نزدیک می شود و همین حالاست که تقسیم بشود و مثل چشمهای ببری بدرخشد و هجوم بیاورد. مریم آهسته و مضطرب می گوید:« یه وقت نبیننمون...».به جاده نگاه می کنم ببر غران عبور می کند و زردها قرمز می شوند. مریم هن هن می کند. صدای شره می آید و بعد آن بوی بد مشمئز کننده. همین طور که دایره های قرمز بهم می پیوندند صدای بوق می شنوم. بوق ممتد و بعدش بوق مقطع؛ مثل بوقی که توی شهر برایمان می زدند. گفته بودم:« خوشم نمیاد... برای چی اینقدر بوق میزنن... که چی بشه...اصلا اینا برای چی افتادن دنبال ما ... مهم مراسم بود که تموم شد...» مریم گفته بود:« بوق بازی در نیار حمید بوق بزن»گفته بودم«بالاخره بوق بازی در بیارم یا نه؟» و کلی خندیده بودیم.

- چی بود حمید؟

- هیچی ...کارت تموم شد؟

بوی بد توی دماغم می پیچد.چه دنگ و فنگی! سر پا بند نمی شوم .آنقدر لفتش داد که مثانه ی خودم هم پر شد.اما نمی خواهم اینجا تخلیه اش کنم . اگر او هم نسبت به تن من خودش را محق بداند چه؟ گر چه حقش هم همین است. اگر بخواهد تماشا کند چه؟ بعد مثل آتشی که یکهو گر می گیرد بزند زیر خنده. نه! نمیشود؛ رویای دیگری برای لحظه ی اول دارم. تخت مخمل سلطنتی ،با بالشهای اطلس و پرده های آبی زردوز و آن همه چراغ نئون سبز برایم بالای یک میلیون آب خورده است.منتظر می شوم کارش را تمام کند برود توی ماشین بعد...

- حمید! ... با چی خودمو پاک کنم.

صدایش در باد می پیچد و با طنین بمی از سنگها بر می گردد. جیبهایم را می گردم. کت و شلوار دامادی است اما هیچ دستمالی تویش نیست. چند تا نقل رنگی ته جیب کتم جا خوش کرده اند. حرص می خورم که چرا چیزهای کوچکی مثل این که همیشه باید همراهم باشند درست موقعی که لازمشان دارم غیب شان می زند.

- با سنگی ،برگی،چیزی خودتو پاک کن!

عصبی میشود و جیغ کوتاهی می کشد. صورتش را که مثل گوسفند ماده ای به طرف من گرفته است توی تاریکی تشخیص می دهم.

- برو یه چیزی بیار... فقط زود باش ...خیلی می ترسم.

هول شده ام .به طرف جاده می روم. نقلها را می اندازم توی دهانم و خرچ خرچ می جوم. چقدر شکل گوسفند شده است. فکر این که اگر بچه دار شدیم بچه ها هم شکل گوسفند بشوند حرصم می دهد. بعد از بچه دار شدن حتما مریم چاقتر می شود. شاید صورتش کمتر تغییر کند اما حتما کپلش ورم می کند و سینه اش هم مثل مال گوسفند بزرگ و ور افتاده می شود. تصورش هم وحشتناک است اینکه توی بیمارستان پرستار بره ای را بگذارد توی دستم و بگوید:« پدر این بچه شمایین؟» وبعد کاغذی را نشان بدهد بگوید:«باید اینجارو امضا کنین». از دایره های زرد خبری نیست.کورمال کورمال روی داشبورد دست می کشم. جعبه ی دستمال کاغذی را پیدا می کنم. سبک است؛ انگشتم را از شکافش تو می برم و وارسی می کنم. خالی است. وقتی باران می بارید همه را برای پاک کردن بخار شیشه ی جلو مصرف کردیم. باد صورتم را کرخت می کند و با خودش صدای بع بع مریم را توی گوشم فرو می کند. عاجز شده ام. مثل کسی که بین جمعیت یکهو برهنه بشود عاجز شده ام.کاش ببری از توی تاریکی بیاید و ببردش اگر یک چاقو توی ماشین داشتم می رفتم و گلویش را گوش تا گوش می بریدم و جسدش را همانجا روی کثافتش می سوزاندم. مثل همانی که پیش پایمان بریدند و خونش پاشید روی کفشم. با پیچ گوشتی هم می شود بلایی به سرش آورد.باید عمود به پشت گردنش بزنی طوری که از سیب آدمش بیرون بزند و صدای ناله اش را همانجا روی تارهای صوتی اش سلاخی کند. نباید خونش به کفشم بپاشد. جعبه ی دستمال را باز می کنم رویش درشت می نویسم « گوسفنده مرده ». شاید یکی از آن ببرها گرسنه باشد و حاضر بشود پول خوبی برایش بدهد. اگر هم نه! دفنش می کنم و می زنم به چاک.گور بابای هرچی بالش اطلس و نئون سبز.اما نه ! روش من چیز دیگری است .140 واحد را که الکی پاس نکرده ام. ذهنم را ورزش داده ام. کلاس یوگا رفته ام .ذهنم برای شرایط بحرانی خلاقیت دارد.آدمهایی که بجای دماغ روی صورتشان یک موش پشمالوی سفید دارند. دو تا ببر که کنار پمپ بنزین سیگار می فروشند.دوچرخه ای که چرخهای مثلثی دارد.فکری به سرم می زند. از تپه بالا میروم. نزدیکش که می شوم می گوید :«حمید ...حمید...تویی...چرا اینقدر دیر کردی ...نزدیک بود از ترس دق کنم...» جورابم را از پایم می کنم و می دهم به اش.

- این چیه؟

- چی کار داری... زود باش خودتو تمیز کن بیا.

- بس نیست!... دستمال که تو ماشین بود.

کفری ام اما کاری ازم ساخته نیست. گیر افتاده ام. شاید اگر هر وقت دیگری بود...دارم خفه می شوم. کراوات را باز می کنم و پرت می کنم طرفش. طرف پهنش گیر می کند به بوته ای که مریم پشتش نشسته و طرف باریکش را باد به او تعارف می کند.

- با این؟

- دیگه خفه شو...

- آخه!...

بر می گردم به طرف جاده. باد روبانها و گلهای روی ماشین را کنده و بهم ریخته است. روبانهای مانده را می کنم و می اندازم وسط جاده که باد با خود ببرد. سبد گلی که روی کاپوت بود حالا روی آسفالت قل می خورد و می رود توی تاریکی. پشت رل منتظرش می شوم. فکر می کنم الان می ترسد و زود می آید اما طولش می دهد. سیگاری از توی داشبورد برمی دارم و آتش می زنم. پاکت را که می خواهم سر جایش بگذارم دستم چیز نرمی را لمس می کند. یک برگ دستمال کاغذی است. مچاله می کنم و می سپرمش به باد.توی آینه به خودم نگاه می کنم. بهم ریخته ام. موهایم شاخ شده. شکل قوچ شده ام.کارت عروسی مان از آینه آویزان است.سایه ای از مرد و زنی که هم را می بوسند و چند خط شعر مزخرف. ایده ی مریم بود. می گفت شعرش خیلی معنی دارد؛ باید از آینه آویزانش کنیم. این را توی فیلم دیده بود.شیشه را پایین می کشم و دود را فوت می کنم بیرون.دوباره دایره های زرد پیش می آیند. این بار دوتا که اگر تقسیم شوند می شود چهارتا. چهار تا جفت جفت با زوزه های گوش خراش و چشمهای براق ببری. بوق ها دوباره به سرم می زنند. «بوق بازی در نیار ». چرا این را گفته بود با آن لحن مسخره. چطور به ذهنش رسیده بود مرا بوق خطاب کند آنهم وقتی که داشتند بوق واقعی می زدند.مریم روزهای پیش نمی توانست این طور بد دهان باشد.«بوق بازی ».شاید به خاطر شبی بود که در پیش داشتیم. بوی کثافتش هنوز توی دماغم است. توی کله ی موش روی صورتم؛ پشمالو و سفید. همینکه دایره های قرمز ببر اول بهم می رسند ، ببر دوم زوزه کشان از کنارم رد می شود و بوی گازوئیل سوخته را با دودش می پاشد به صورتم. گلوی موش پشمالو می خارد. شیشه را بالا می دهم و شیشه ی آن طرف را پایین می کشم.داد میزنم« مریم...بی شعور عوضی زود باش». مثانه ام دارد می ترکد.پای لختم توی کفش اذیت می شود. ماشین را رو به تپه جابجا می کنم و چراغها را نوربالا روشن می کنم. پیاده می شوم و کنار ماشین می ایستم. ها! آنجاست پیدایش شد. سرتاپا سفید و روشن. یک دستش را جلوی صورتش گرفته. اشاره می دهم که بیا پایین.لابد چیزی نمی بیند. نور پایین می کنم و باز علامت می دهم. باز هم متوجه نیست. داد می زنم « هوی...» روی تپه با سر گوسفندی اش ایستاده و می خندد. جورابها و کراوات گهی را با فاصله توی دستش گرفته. داد می زند :«برات می شورمشون». از تپه سرازیر می شود. از حرص پوزخند میزنم و می نشینم پشت رل. ته سیگار را می اندازم زیر چرخ های ببر بعدی .جاده دارد کم کم شلوغ می شود.همین طور که دارم آمدنش را نگاه می کنم یکهو روی دو زانو زمین می خورد.« وای ...حمید ...گیر کردم به تیغا...».طرح روی کارت را نگاه می کنم. سایه ی مردی که دو دستی کمر سایه ی عروسی را چسبیده است و می بوسدش. بوق ها در گوشم فرو می روند و صدای شره شاش و بوی گند کثافت موش پشمالویم را فراری می دهد. پرستار می گوید« پدر این بره کیه؟».مرد ریشو آیات را تکرار میکند و اسکناسها در هیاهوی صورتک های بزک شده پرواز می کنند و نقل ها ی رنگی از سرو رویم می ریزند و چند تایی هم می افتند توی جیب کتم. پرستار می گوید « باید اینجا رو امضا کنین!» نگاهش میکنم و می گویم:«بالاخره بوق بازی در بیارم یا نه؟» گوسفند خر خر می کند. روی کفشهایم خون پاشیده.« چیزی نمی بینم بخارهارو با اون دستمالا پاک کن!». ببر های سیگار فروش. دوچرخه ی مثلثی. ضرورت ریدن . خلاقیت شرایط بحران. مدیریت بحران.« حمید ...گیر کردم ...بیا کمک...»سرم را تکیه داده ام به فرمان.کسی تابلوی «گوسفند زنده» را پایین می آورد. بوقها کم کم محو می شوند. دایره های قرمز بهم می رسند.خلاقیت! خلاقیت! شقیقه هایم را مالش میدهم.فکرش هم سخت است .پیاده بشوم و آن جوراب و کراوات کثافت را از دستش بگیرم؛ بعد همان طور که بع بع می کند از تیغها جدایش کنم و سوار ماشین بشود و درش را محکم بکوبد و بعد روی تخت سلطنتی و بالشهای اطلس من لم بدهد و به نئونهای سبزم بخندد. تصورش هم وحشتناک است.توی آینه نگاه می کنم. شاخ موهایم را می مالم و می خوابانم. کم کم شکل خودم می شوم. کارت را میکنم و می اندازم بیرون و با پای لختم که حالا توی کفش راحت است روی پدال فشار می دهم. دوباره باران گرفته است. باید توی پارکینگ بعدی مثانه ام را خالی کنم.